|
مدیریت: علم دانستن _ هنر توانستن
|
كیومرث صابری فومنی در سال 1321 در یكی از روستاهای صومعهسرا در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشود. پدرش كارمند جزء اداره دارایی و مادرش از سادات تركنسب و از معدود زنان باسواد روستا بود كه بعد از فوت پدر به مكتبداری پرداخت. كیومرث در كنار شاگردی دكان خیاطی، تحصیل را ادامه داد و در 18 سالگی در روستای كسما معلم شد.
وی در سال 1340 در كنكور رشته سیاسی دانشكده حقوق تهران قبول شد و در سال 1345 شعرهایش در مجله توفیق با امضای “گردنشكستهی فومنی” چاپ میشد. البته اولین نوشتههایش در سالهای 1336 تا 1339 در مجله امید ایران به چاپ رسیده بود.
گشایش ستون “دوكلمه حرف حساب” در روزنامه اطلاعات و طنز جسورانه او نام « گلآقا » را بر سر زبانها انداخت. سفر او به حج در سال 1363 و نوشتن ستونی طنز با عنوان داستانهای جعفرآقا در خبرنامه این سفر، او را پس از بازگشت از حج، به كار كردن روی طرح این ستون واداشت كه درنهایت 23 دیماه سال 63 عنوان “دو كلمه حرف حساب”و نام مستعار “گلآقا” را برای خود برگزید و طنزهایش را در روزنامه اطلاعات به چاپ رساند.
طنز سیاسی كه تقریبا از سال 59 به این سو تعطیل شده بود، با شكلگیری این ستون طنز دوباره احیا شد.
ابوالفضل زرویی نصرآباد - طنز نویس - درباره طنز گلآقا معتقد است: در سالهای بعد از پیروزی انقلاب بهخاطر شروع جنگ و مسائلی از این دست طنزپردازان بیشتر سعی میكردند به مسائل غیر سیاسی بپردازند و مردم به دلیل دغدغههای معیشتی حوصله طنز خواندن نداشتند و كسی هم جرأت نزدیك شدن به طنز سیاسی را نداشت. در این دوره بروز و ظهور قلمی به اسم گلآقا بین مردم شادمانی زیادی را ایجاد كرد؛ زیرا آنها شاهد نوعی نگارش طنز بودند كه تا حالا تجربه نكرده بودند؛ آن هم طنزهای بسیار محكم سیاسی با رویكردی عامهفهم و پر گوشه و كنایه كه با روحیه هر ایرانی موافق بود.
خود وی در جایی عنوان كرده بود كه ما با كسی جنگ و دعوا نداریم؛ هر كسی، مقامی، رییسی، مدیر كلی، معاونی، وزیری كه مایل نیست دربارهاش مطالبی بنویسیم، البته كتبا به ما بنویسد و ما نوشتهشان را روی چشم میگذاریم؛ منتهای مراتب كار خودمان را میكنیم و شرط كار هم همین است كه هر كس كار خودش را بكند و حالا حالاها میل به كشك ساییدن هم نداریم؛ زیرا كه آمدهایم بمانیم.
طنز فومنی اغلب به انتقاد از مسؤولان، مشكلات معیشتی مردم و واگویی مشكلات اقتصادی بود.
گیتی صفرزاده - سردبیر ماهنامه گلآقا - طنز فومنی را عاری از كینه، نفرت و تهمت و همراه با مهربانی دانست كه قصد ترمیم داشت.
فومنی صابری در سال 58 به اولین مسؤولیت دولتی خود یعنی مدیر كلی دفتر آموزش بازرگانی و حرفهیی وزارت آموزش و پرورش رسید كه با سرآمدن دوره دولت موقت، دوره مدیر كلی او هم به سر رسید؛ اما هنگامی كه دوست صمیمی او یعنی شهید رجایی به نخست وزیری و ریاست جمهوری رسید، صابری به مشاورت فرهنگی نخست وزیر و رییس جمهور منصوب شد؛ ولی شوق نوشتن و قلم، بر قدرت سیاسی پیروز شد و در سال 62 از مشاغل سیاسی كناره گرفت.
او میگفت: به هیچ جناحی وابسته نیستم و سعی میكنم با مردم و انقلاب به صداقت رفتار كنم؛ اینها و بسیاری از مسائل دیگر موجب میشود تا با همان لحن محكمی انتقاد كنم كه یك موافق حمایت و جانبداری میكند. با این همه من هم از تیر اتهام جان سالم به در نبردهام؛ بارها به مقابله با من برخاستهاند، اما من كار خود را كردهام.
زرویی نصرآباد نیز به این جنبه شخصیت صابری فومنی تأكید دارد و پایبندی وی به اخلاقیات را در كلام و نوشتار از خصوصیات بارز گلآقا میداند.
مؤسسه فرهنگی گلآقا علاوه بر انتشار هفتهنامه گلآقا، نشریات بچهها گلآقا و ماهنامه گلآقا را نیز منتشر میكرد كه صابری فومنی شعرهای طنز و كاریكاتورهای مجموعههای منشتر شده را بهصورت كتابهایی منتشر كرده بود.
وی همچنین چهار جلد از دو كلمه حرف حساب را بهصورت كتابی درآورده بود.
اولین شماره هفتهنامه گلآقا در 23 دی 69 منتشر و آخرین شماره آن در سیزدهمین سال انتشار در سال 81، پس از آن دیگر منتشر نشد و صابری فومنی بنا به علتی اعلام نكرده، انتشار این نشریه را متوقف كرد. او قول داده بود عاقبت روزی دلیل تعطیل كردن هفتهنامه را به شرطی كه عمری باقی بود، بگوید كه اجل به او مهلت این كار را نداد.
شعرهای طنز صابری برای بچهها كه با شعرهای او بزرگ شدند و بزرگسالان كه با شعرهایش زیستند، همیشه باقی بوده و خواهد ماند.
وی هر چند مدت، مجموعهای از مطالب یا كاریكاتورهای منتشرشده در گلآقا را در قالب كتاب یا سالنما منتشر میكرد. روحش شاد

صمد بهرنگی در تیرماه 1318 در محله چرنداب تبریز چشم به جهان گشود. با نخستین پدیده ای که آشنا شد: فقر بود و تهیدستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود: « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید.»
در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و هموندانشان زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است:
« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...»
هیجده ساله بود که پس از اتمام دانشسرای مقدماتی به عنوان معلم راهی روستاهای آذربایجان شد. از همان ابتدا تنها یک هدف داشت؛ آگاهی بخشیدن به مردم زحمتکش و آشنا ساختن آنان با اوضاع و احوال جامعه خویش، همزمان با آن، قلمش نیز چون سلاح برایی در جهت تحقق بخشیدن به خواسته های توده مردم و نیازهایشان به کار افتاد.
نخستین نوشته اش « تلخون» بود که برداشتی است از افسانه های محلی آذربایجان. این نوشته، ابتدا با امضای «ص. قارانقوش» در « کتاب هفته» به چاپ رسید. بعد از تعطیل این نشریه، مقالاتی از صمد بهرنگی در روزنامه « مهد آزادی» تبریز و چندین نشریه دیگر به چاپ رسید. امضاهای صمد در این مقالات، گوناگون است. ولی محتوا دریافت کلی نشان دهنده راهی است که او در پیش گرفته بود . در عین حال در یک فصل مشترک نیز به هم پیوند می خورند: یعنی غلیان و خروش محتوای آنها از زندگی مردم ساده و عامی که در پائین ترین طبقه جامعه جای می گیرند. صمد بعدها نیز در تمامی نوشته هایش ( چه در قصه، چه در تحلیل و بررسی و چه در ترجمه) همین محتوا را دنبال کرد و با الهام از توده، برای توده نوشت. بیشتر قصه ها و ترانه ها را از روستائیان می شنید و پادداشت می کرد.
ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به طور اعم و روستائیان آذربایجان به طور اخص صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم:
« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»
این کتاب نیز سرنوشتی مشابه با سرنوشت دیگر کتاب ها ارزشمند آن زمان داشت. معیارهای حاکم امپریالیستی مانع از آن بود که میدانی برای عرصه این قبیل اندیشه ها و پیشنهاد های سازنده بوجود آورد. به همین دلیل مسئله شد و به بایگانی رفت.
صمد ضمن تدریس در روستا، کلاس ششم متوسطه را به پایان رسانید و وارد دانشکده ادبیات در رشته زبان انگلیسی تبریز شد. همچنین ترکی استانبولی آموخت، ولی هیچوقت حاضر نشد برای همیشه در شهر بماند. مجددا به روستا بازگشت و کار تدریس روستائیان محروم، را از سر گرفت. هم زمان با آن، نقد و مقاله نوشت. برای کودکان قصه نوشت. کتاب ترجمه کرد. فولکلورهای آذربایجان را جمع آوری کرد و زبان آذری را به ردیف کشید و برایش دستور نوشت. کتاب الفبایی هم آماده ساخت که روش تازه ای بود در جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستائی آذربایجان. قصه هایش را فقط برای کودکان می نوشت آن هم نه کودکان «اطو کشیده» و « عزیزدردانه»، بلکه مخاطب او همواره کودکانی بودند که محرومیت و فقر با گوشت و استخوانشان عجین شده است. قصه های صمد در محتوا ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردار است. شخصیت های اصلی، همه در طبقه محروم جامعه ریشه دارند و تنفر صمد بهرنگی به نظام طبقاتی رژیم وابسته در لابلای جملات آثارش به وضوح محسوس است.
قصد نویسنده اندرزگوئی به کودکان نیست و سعی ندارد از آنان موجودی مطیع و توسری خور بار آورد، بلکه او یاد می دهد که علیه زورگو و ستمگر باید شورید و از اطاعتش شانه خالی کرد. در عین حال آموزش از خود گذشتگی، فداکاری، نادیده گرفتن منافع شخصی را فراموش نمی کند. بهرنگی هدفش این بود که کودکانی اندیشمند بار آورد تا جامعه ای اندیشمند بسازند. با شاگردانش رابطه ای دوستانه داشت و به راستی به آنها عشق می ورزید. به هر روستائی که می رفت کتابخانه ای درست می کرد و شاگردانش را به مطالعه عادت می داد. با پای پیاده در روستاها می گشت و برای روستائیان کتاب می برد. توصیه می کرد حتما کتاب های خوب را بخوانند. بعد درباره کتاب ها با آنها به بحث می نشست و حتی اگر این فرصت را به دست نمی آورد برایشان نامه می نوشت و طی آن با زبانی بسیار ساده، کتابها را بررسی می کرد.
همین روشنگری ها خود کافی بود تا خشم و وحشت رژیم فاسد شاه برانگیخته شود. ابتدا صمد بهرنگی را در تنگناهای بوروکراسی اداره فرهنگ قرار دادند: جریمه اش کردند. تبعیدش کردند. توبیخ اش نمودند و... ولی هیچکدام در روحیه استوار این شیقته واقعی مردم تزلزلی به وجود نیاورد. نگاه کنیم به نامه ای که برای برادرش اسد نوشته و در آن با بی اعتنایی به روش بوروکراتهای فرهنگی پوزخند زده است:
« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ... سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!»
و به راستی که صمد هیچگاه نایستاد. وحشت نکرد از اینکه به آنچه می خواست ، نرسد. چراکه زندگی را «بی اهمیت» و « کلاف سردرگمی» می دانست. رفت، رفت و رفت تا ماهی سیاه کوچولوی خود را دنبال کند . و جلادان رژیم شاه با گستردن دام در بستر راهش، او را به «ارسی» فرستادند که ماهی سیاه کوچولو و دیگر «ماهیان» رفته بودند. غافل از اینکه صمد و صمدها با پیوستن به ارس، به هدفشان رسیده بودند. چه او و امثالش در موج های ارس پیچیدند، خروشیدند. به طغیان بدل گشتند. همچون سیل خروشانی در سراسر ایران جاری شدند و ستون امپریالیزم حتی برای یک مقطع بسیار کوتاه هم که شده به لرزه در آورند، در هم شکستند و خرد کردند.
روحش شاد یادش گرامی...
یونسکو امروز را روز جهانی آزادی مطبوعات نامیده است. تصور من این است که منظور از آزادی مطبوعات آزادی رسانه است. در دنیای امروز که همه چیز تحت تاثیر ارتباطات است طبعا رسانه قدرت اول تعیین کننده را به خود اختصاص داده است. در کشورهایی مثل کشور ما مشکل اساسی این است که مدیریت رسانه ها در اختیار حکومت است.و همیشه حکومتها " همه " حقوق خود را استیفا میکنند و معمولا در بخش حق مردم بی خیال میشوند. در چنین شرایطی رسانه آزاد میتواند در جایگاه نماینده مردم قرار گیرد واگر نه همه، ازقسمتی از حقوق مردم مراقبت نماید و نقش احزاب را بازی کند.در ایران، پس از دوم خرداد و تا قبل از هجوم فله ای به مطبوعات فرصتی بود تا روزنامه نگاری نوین در ایران قابلیتهای حرفه ای خود را به جامعه عرضه نماید . وانصافا قابلیتهای غیر قابل مقایسه با روزنامه نگاری در منطقه و قابل رقابت با بهترین استانداردهای روزنامه نگاری دنیا بود. متاسفانه در اثر مشکلات، خیلی هاشان به خارج از کشور رفته اند و خیلی ها هم نمیتوانند جامعه را از ظرفیتهای کاری خود بهره مند سازند.همچنانکه ایرانیان در رسانه جدید" وبلاگ " نیز موفق بودند و به سرعت در این رسانه تاثیر گزار جای حرفه ای خود را بدست آوردند. دراین روز باید از روزنامه نگاران و اهالی رسانه تقدیر کرد. به خصوص آنها که رنج کشیدند و میکشند و برای آزادی اطلاع رسانی تلاش میکنند.